احمد بن محمد ميبدى

349

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

اين معاملت كرد و او را سى روز وعده داد چون به سر وعده رسيد ده روز ديگر بر آن افزود ، كه موسى در آن خوش بود ، زيرا آن سى روز را سرمايه شمرد و آن ده روز را سود ! و گفت : كاش بار ديگر كلام حق مىشنيدم چون بر آن مىافزود . 143 - وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا . آيه . در اين سفر موسى سى روز در انتظار بماند كه خوردنيش ياد نيامد و از گرسنگى و تشنگى خبر نداشت ! از آنكه در سفر كرامت و در انتظار مناجات محمول حق بود ، باز در سفر اول كه او را براى طلب علم به خضر فرستادند ! يك نيمروز گرسنگى كشيد و بىطاقت شد ، ولى چون اين سفر تأديب و مشقّت بود ! و در بدايت روش متحمّل بود نه محمول ! ازاين‌رو از رنج خود خبر داشت كه با خود بود و از گرسنگى نشان ديد كه در راه خلق بود ! . . . وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي . آيه . چون قصد مناجات حق داشت هارون را در قوم بگذاشت و تنها رفت ، كه در دوستى مشاركت نيست ، و صفت دوستان در راه دوستى جز تنهائى و يكتائى نيست ! گر مشغله‌اى ندارى و تنهائى * با ما به وفا درآ كه ما را شائى موسى چون بر فرعون مىشد صحبت و يارى هارون بخواست ، از آنكه رفتن به خلق بود ، و با خلق همه وحشت است و نفرت ، و در كشش بار وحشت ، از رفيق و صحبت نگريزد ! چون موسى از مناجات بازگشت و بنى اسرائيل را ديد سر از چنبر اطاعت بيرون برده و گوساله‌پرست شده ، با هارون كرد عتابى كرد نه با آنان كه گناهكار بودند ، تا بدانى كه نه هركه گناه كرد مستوجب عتاب گشت ، عتاب هم كسى را سزد كه از دوستى بر او بقيّتى مانده باشد و از بيم فراق كسى سوزد كه عزّ وصال شناسد ! عشق جانان باختن كى درخور هارون بود * مهر ليلى داشتن هم لايق مجنون بود گويند : موسى را دو سفر بود : يكى سفر طلب ، ديگرى سفر طرب ، سفر طلب شب وادى طور بود و سفر طرب سفر ميقات بود كه موسى آمد و از خود بىخود گشته سر در سر خود گم كرده ، از جام قدس شراب محبّت نوش كرده ، درد شوق در درون او افتاده و از درياى عشق ، موج ( ارنى ) برخاسته ، بر محله‌هاى بنى اسرائيل مىگشت و سخن آنها را از پيغام و رسالت و خواسته ايشان همه را جمع مىكرد تا چون به حضرت رسد سخنش به درازا كشد ! حرام دارم با ديگران سخن گفتن * كه تا حديث تو گويم سخن دراز كنم ! پس به حضرت مناجات رسيد ، مست شراب شوق گشت و سوخته سماع كلام حق شد ، آن همه فراموش كرد ، نقد وقتش اين برآمد كه : خدايا ، خود را به من بنما و لن‌ترانى شنيد ! فرشتگان سنگ ملامت در ارادت وى مىزدند كه اى فرزند زن حيض ديده ، تو طمع ديدار حق كرده‌اى ! تراب كجا و رب ارباب كجا ! خاكى و آبى را چه رسد كه حديث قدم كند ، نبوده و بود شده را چون سزد كه وصال لم يزل و لم يزال كند ! موسى از سرمستى و بىخودى جواب مىدهد كه : معذورم داريد كه من نه به خويشتن بدينجا آمده‌ام ، نخست او مرا خواست نه من خواستم ، دوست بر بالين ديدم كه از خواب برخاستم ، من به طلب آتش مىشدم كه برگزيده گشتم ، بىخبر بودم كه آفتاب تقرّب و تقريب به حضرت برآمد كه ( وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا ) . ز اوّل تو حديث عشق كردى آغاز ! * اندر خور خويش كار ما را مىساز فرمان آمد به فرشتگان كه دست از موسى بداريد كه آن كس كه شراب اصطناع ( و اصطفيتك لنفسى ) از جام محبّت من ( وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي ) نوشيده باشد ، عربده كمتر از اين نكند ! موسى در آن حقايق مكاشفات از خم‌خانهء لطف ، شراب محبت چشيد ، دلش در هواى فردانيّت بپريد ، نسيم انس وصلت از جانب قربت